انسان

استاد شهید مرتضی مطهری :

اشتباه نكنيم‏ كه فقط يك ارزش را بگيريم و ارزشهای ديگر را فراموش كنيم.
ما نمی توانيم در همه ارزشها قهرمان باشيم، ولي در حدی كه می ‏توانيم، همه‏ ارزشها را با يكديگر داشته باشيم.
اگر انسان كامل نيستيم، بالاخره يک‏ «انسان متعادل» باشيم، آن وقت است كه ما به صورت يك مسلمان‏ واقعی در همه ميدان ها در می ‏آئيم.

انسان کامل، ص ٥٠

سلام

،هنگام صبوح آمد اى هم نفسان خيزيد
ياران موافق را از خواب برانگيزيد
ياران همه مشتاقند در آرزوى يك دم
مى در فكن اى ساقى از مست بپرهيزيد
چون روح حقيقى را افتاد مى اندر سر
اين نفس بهيمى را از دار درآويزيد

حضرت عطار
.
درووودها دوستان
صبحتون بخير
تنور دلتون گرم ِ گرم
.

سلام دوستان کم پیدایین 

معلم بینوا و پوستین

 

گویند که معلمی از بینوایی در فصل زمستان دُراعه* کتان یک لا پوشیده بود. مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود، می گذرانید و سرش در آب پنهان. کودکان پشت اش را دیدند و گفتند: «استاد اینک پوستینی در جوی افتاده است و تو را سرماست. آن را بگیر.»
استاد از غایت احتیاج و سرما در جَست که پوستین را بگیرد. خرس تیز چنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد.
کودکان بانگ می داشتند که «ای استاد، یا پوستین را بیاور، و اگر نمی توانی رها کن، تو بیا.»
گفت: «من پوستین را رها می کنم، پوستین مرا رها نمی کند.»

*دراعه: لباس بلند و گشاد


حضرت مولانا
فيه ما فيه

چرا ما کارهایمان را به تعویق می اندازیم و اهمالکاری میکنیم؟



 

دلايل مختلفى وجود دارد كه افراد را به دام اهمالكارى مى اندازد. به برنامه هفته قبل خود نگاهى بياندازيد و ببينيد كه چه زمانهايى درگير اهمالكارى شده ايد يا از كارى لازم، اجتناب ورزيده ايد. به دلايل اهمالكارى توجه كنيد. شما به كدام دليل به اهمالكارى روى آورده ايد؟

شكست هراسى:
گاهى اوقات افراد به اين دليل كار را به تعويق مى اندازند، چون ميترسند كه مبادا در آن كار شكست بخورند. اينگونه افراد اعتقاد دارند كه بهتر آن است كه دست به كارى نزنند كه احتمال شكست در آن وجود دارد. از آنجايى كه در هر كارى احتمال شكست وجود دارد، پس اين افراد در بسيارى از كارها دچار تعلل ميشوند.

كمال گرايى:
برخى افراد براى انجام كارها، چنان معيارهاى بلندپروازانه اى دارند كه گاهى اوقات تصميم ميگيرند انجام كارها را تا مهيا شدن شرايط ايده آل به تعويق بياندازند.

مبالغه آميز ديدن كارها:
فرد در انجام كارها و وقتگير بودن آنها چنان راه مبالغه را مى پيمايد كه اصلاً از خير انجام آنها ميگذرد. افرادى كه دچار اين مشكل هستند اكثراً در سختى تكاليف، اغراق ميكنند.

نگرانى درباره كارها:
بسيارى از افراد به جاى انجام كارها، بيشتر نگران كارها هستند. بدين ترتيب، وقت شما بيشتر صرف نگرانى ميشود تا اينكه كارها را به سرانجام برسانيد.

مسئوليت پذيرى افراطى:
اينقدر كار سر خودتان ميريزيد كه فرصت انجام آنها را پيدا نميكنيد يا اينكه به جاى انجام كارها، سعى ميكنيد از درگيرى بيشتر با كار طفره برويد.


منبع: كتاب "رهايى از نگرانى: ١٠ راه حل ساده"
نوشته: كوين گيوركو، پاملا ويگارتز

حاج آقای نخودکی فرموند میخواین یه چیزی بهتون یاد بدم که قدرتش از علم کیمیا هم بالا تر باشه.
👌بعد هرنماز اینها را بخونید:

🌹اول تسبیحات حضرت زهرا
🌹دوم آیت الکرسی تاوهوالعلی العظیم
🌹سوم ۳ تا قل هو الله
🌹چهارم ۳ تا صلوات
🌹پنجم آخر آیه ۲ سوره طلاق از من یتق الله و آیه ۳


🌺🌺و مَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکِّلْ عَلَی الله فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللهَ بالغُ اَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرا.🌺🌺۳ مرتبه

 

فرمود: هرچه من دارم از عمل کردن به این ۵ مورد بعد از هر نماز دارم.
🌹🌹یکی از عوامل تحکیم دوستی و رفاقت هدیه دادن به دوستان است.🌹🌹

این هدیه معنوی مبارکتون باشه
ان شاالله...
🌴🌾🌿🌹🍀🌱🌷

ای صبا با تو چه گفتند
که خاموش شدی ،

چه شرابی به تو دادند
که مدهوش شدی ،

تو که آتشکده عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که
خاکستر و خاموش شدی ،

تو به صد نغمه ٬ زبان بودی و
دلها همه گوش ،
چه شنفتی که زبان بستی و
خود گوش شدی ،

خلق را گرچه وفا نیست
ولیکن گل من ؛
نه گمان دار که رفتی و
فراموش شدی ...!

شهریار

توبه نصوح


توبه نصوح :

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او با سوءاستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد و برایش لذت بخش نیز بود.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.از قضا گوهر گرانبهاىش همانجا مفقود شد ، دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند. وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی خود را در خزینه حمام پنهان کرد.
وقتی دید مأمورین براى گرفتن اوبه خزینه آمدند به خداى تعالی رو آورد و از روى اخلاص و بصورت قلبی همانجا توبه کرد. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان٬ شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد وبه خانه خود رفت.او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهى که در چندفرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
در یکى از روزها همانطورکه مشغول کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد.
روزی کاروانى راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید،نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد.
بنا به رسم آن روزگار و بخاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.
نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه، ازدواج کرد.
روزی دربارگاهش نشسته بود٬شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم.
نصوح گفت میش تو پیش من است و هرچه دارم از آن میش توست می دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.
آن شخص به دستور خدا گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن یک میش بوده است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت٬ اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.
به همین دلیل به توبه واقعی و راستین، "توبه نصوح" گویند.