من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی و گر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم بیا ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم نگفتی بیوفا یارا که دلداری کنی ما را الا ار دست میگیری بیا کز سر گذشت آبم زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزم بیابانست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد دری دیگر نمیدانم مکن محروم از این بابم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 7:16 توسط مریم مقدم
|